بديع الزمان فروزانفر

353

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

بوجد مىآيند و از حالت ، لبريز مىشوند ، خرقه بر تن مىشكافند و گريبان مىدرند و بىخودانه فرياد مىكنند و مستانه در خروش مىآيند و برقص و پاى بازى بر مىخيزند و دست استغنا و آستين بىنيازى بر جهان و جهانيان مىافشانند ، ايشان در آن حالت ، مقهور تصرّف وارد غيبى و يا شهود عينى هستند و كارى نه به اختيار و يا از سر ناموس و تكلّف مىكنند تا منكران بر ايشان زبان طعن و اعتراض بگشايند و مست بىخويش را با هشيار خود بين بيك ترازو بر سنجند . ظاهراً طرح اين موضوع براى دفاع از آيين سماع و رقص درويشان و يا شخص مولانا و ياران گزين اوست كه خشك مغزان ظاهر بين و بنديان رسوم و عادات ، آن را خلاف سنّت و طريق سلف مىشمرده‌اند و بر اصحاب وجد و مولانا به آشكار و پنهان خرده گرفته و طعن مىكرده‌اند . باز مولانا بقصّه باز مىآيد و از حيلت خرگوش و بچاه افتادن شير سخنى مىگويد و سركشان و فريفتگان القاب رنگين را كه با ضعف اخلاق و پستى فكر بدان عناوين گول گير سر خوش‌اند ، انتقادى بليغ مىفرمايد . خرگوش بسوى نخجيران رفت و از هلاك شير مژده داد ، نخجيران بگردش پرّه زدند و بستايش او زبان بر گشادند و طرز هلاك شير و موجب آن را باز پرسيدند ، خرگوش دل آگاه كه نظر بر مجارى قدرت و تأييد خدا داشت و بدانش خود فريفته نبود ، گفت من هيچ نبودم و اين اثر تأييد الهى بود كه خرگوشى با همه خردى و ناتوانى ، شيرى ستبر بازو و نيرومند را به خاك هلاك نشاند ولى اين تأييد هم به دَوْر و نوبت است و هيچ يك از قدرتهاى مادّى و معنوى بدين سبب جاويد نيست ، چنان كه خواجه حافظ مىگويد : در بزم دور يك دو قدح در كش و برو * يعنى طمع مدار وصال دوام را بعقيدهء مولانا تنها نام و آوازهء انبياست كه جاويد مىماند و بنا بر اين